|
ماه نشین
ادبی
|
تو مرا مي فهمي
من تو را مي خواهم و همين ساده ترين قصه يك انسان است ، تو مرا مي خواني من تورا ناب ترين شعر زمان مي دانم و تو هم مي داني تا ابد در دل من مي ماني. [ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 15:48 ] [ حدیث ]
[ ]
[ یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 ] [ 18:37 ] [ حدیث ]
[ ]
[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ] [ 0:33 ] [ حدیث ]
[ ]
تا کجا باید رفت
تا کجا باید برد کوله باری را به نام زندگی که درونش آرزوها هم گدایی می کنند تا کجا باید گریخت از حضور سردِ مرگ از هجوم وحشت ودلواپسی از شبیخون حماقت در هوس تا به کی باید شنید یک ترانه را ز جنس خاطره از هزاران فرسخ احساس گناه از هزاران فاصله تکرار ِغم تا به کی باید ببینم این همه دلخستگی را و بمانم همچنان پا برجا تا به کی ... [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:18 ] [ حدیث ]
[ ]
دیوارها هرقدر هم بلند باشند اسیرت نمی کنند، ما پرواز را آموخته ایم بیا تا دور دست ترین قله ها پرواز کنیم و دل انگیز ترین آواز را سر دهیم من، رویایی دارم، به رنگ راز آلود ترین غروب و طعم عجیب ترین سکوت شوق بودن با تو از من آدمی ساخته که غروبها را می فهمد و تنهایی درختها را احساس می کند شوق بودن با تو هر روز ویرانم می کند تو هم می دانی، عاقبت چگونه خواهم سوخت در آتشی که گرما بخش زندگی توست آخرین آواز را سر می دهم: به دیوارها دل مبند [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 0:12 ] [ حدیث ]
[ ]
زندگی، زندگی نو بودن است، زندگی غیر قابل پیش بینی بودن است، زندگی لحظه ای خندیدن و لحظه ای دیگر گریستن است
زندگی با تو بودن است، زندگی عشقت را به دل داشتن است، زندگی برای من، با تو بودن است
زندگی بودن در این لحظه است، زندگی دیدن آینده اما در آن غرق نشدن است، زندگی فراموش کردن گذشته اما از آن درس گرفتن است آن که می گوید زندگی گذشته است مرده، آن هم که می گوید زندگی در راه است باخته، زندگی اکنون است، همین لحظه زندگیست آری زندگی این است
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 18:3 ] [ حدیث ]
[ ]
[ شنبه بیست و دوم بهمن 1390 ] [ 18:0 ] [ حدیث ]
[ ]
در گذر گاه زمان خیمه شب بازی دهر روز ها با همه تلخی وشیرینی خود میگذرند ... عشق ها میمیرند رنگ ها رنگ دگر میگیزند و بهاران ز پس هم سپری میگردند و فقط خاطره هاست که چه شیرین و چه تلخ دست نخورده به جا می مانند ...... [ پنجشنبه سیزدهم بهمن 1390 ] [ 21:17 ] [ حدیث ]
[ ]
[ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ] [ 23:42 ] [ حدیث ]
[ ]
“… دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال. عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هرچه از غریزه سرزند بیارزش است و دوست داشتن از روح طلوع میکند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج مییابد…”
(مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر / ص ۳۲۷)
“… عشق با شناسنامه بیارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد. اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست…”
مجموعه آثار ۱۳ / هبوط در کویر
“… علی گفته است که: “گروهی بهشت میجویند، اینان سودجویاناند و طماع، گروهی از دوزخ بیم دارند و اینان عاجزند و ترسو، و گروهی بیطمع بهشت و بیبیم دوزخاش میخواهند عشق بورزند، و اینان آزادگاناند و آزاد”. عشق چرا؟ عشق تنها کار بیچرای عالم است، چه، آفرینش بدان پایان میگیرد، نقش مقصود در کارگاه هستی اوست. او یک فعل بیبرای است. غایت همه غایات عالم “برای” نمیتواند داشت…”
مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص۱۸ “… آری، در این بازار، سوداگری را شیوهای دیگر است، و کسی فهم کند که سودازده باشد و گرفتار موج سودا، که همسایهی دیوار به دیوار جنون است! و چه میگویم؟ جنون همسایه آرام و عاقل این دیوانهی ناآرام خطرناک است که در کوه خاره میافتد و مثل موم نرماش میکند، و در برج پولاد میگیرد و شمع بیزارش میسازد. و وای که چه شورانگیز و عظیم است عشق و ایمان! و دریغ که فهمهای خو کرده به اندکها و آلوده به پلیدیها، آن را به زن و هوس و پستی شهوت و پلیدی زر و دنائت زور و… و بالاخره به دنیا و به زندگیاش آغشتهاند! و دریغ! و دریغ که کسی در همهی عالم نمیداند که چه میگویم؟ که این عشق که در من افتاده است نه از آنهاست که آدمیان میشناسند. که آدمیان عشق خدا را میشناسند و عشق زن را و عشق زر را و عشق جاه را و از اینگونه… و آنچه با من است، نه، آنچه من با اویم، با این رنگها بیگانه است، عشقی است به معشوقی که از آدمیان است… اما… افسوس که… نیست!
معشوق من چنان لطیف است که خود را به “بودن” نیالوده است، که اگر جامهی وجود بر تن میکرد، نه معشوق من بود. معشوق من، رزاس من، موعود بکت، “گودو”ی بکت است، منتظری که هیچ گاه نمیرسد! انتظاری که همواره پس از مرگ پایان میگیرد، چنان که این عشق نیز… هم!…” مجموعه آثار ۳۳ / گفتگوهای تنهائی / ص ۲۱ عشق و ایمان در اوج پروازش از سطح ستایشها میگذرد و معشوق در انتهای صعودش در چشم عاشق سراپا غرقه سرزنش میشود و این هنگامی است که دوست استحقاق بخشوده شدنش را در چشم دوست از دست میدهد. دلی که از شرکت در رنج و غم دوست غذا میگیرد عشقی میپروراند که از آنچه با خوشبختی و لذتی که از دوست میبرد پدید میآید بسیار عمیقتر و پر اخلاصتر است. “… اگر عشق را بخواهند با حرکت بیان کنند ، این حرکت چگونه است ؟ پروانه از دیرباز به ما آموخته است.کعبه،نقطه عشق است و تو یک نقطه پرگاری و در این دایره سرگردان!…” “…عشق نیرو و حرارتی است که از کالریها و پروتئینی که وارد بدن من میشود زائیده نمیشود. یک منبع نمیدانمیدارد که تمام وجود مرا ملتهب میکند و میگدازد و حتی به نفی خویش وادار میکند…” مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳
“…اگر عشق از انسان گرفته شود، وی به صورت یک موجود منفرد و منجمدی در میآید که فقط به درد دستگاههای تولیدی میخورد…” مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۸۳ “…عشق، مرگ و شکست… در زیر این ضربات است که انسان گاه برای نخستین بار نگاههایش که همواره در غیرخود و بیرون از خود مشغول است به خود بازمیگردد…” مجموعه آثار ۲/ خودسازی انقلابی / ص۱۵۶ “…کسی که عشق را نفهمد اگر هم به میزانی قدرت علمیاش قوی بشود، که زندانبان طبیعت گردد و حتی طبیعت را اسیر خودش کند باز به اندازه یک حیوان اسیر خودش خواهد بود…” مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۵۴ “…مگر نه عشق تنها با اشک سخن میگوید ؟…”
مجموعه آثار ۸ / نیایش / ص۱۲۰
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 17:4 ] [ حدیث ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||